محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

515

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كه در كتاب دانيال از او سخن هست ، و به طلب او برون شده بودند و طلا و مرو كندر همراه داشتند و به يكى از پادشاهان شام گذشتند كه پرسيد كجا ميرويد ، و چون حكايت را با وى بگفتند گفت : « چرا از همه چيزها طلا و مرو كندر براى وى هديه مىبريد ؟ » گفتند : « اين چيزها مثال اوست كه طلا سالار همه كالاهاست و اين پيمبر نيز سالار مردم روزگار خود است و مر زخمها و شكستگىها را به كند ، و اين پيمبر نيز هر بيمارى را شفا دهد و دود كندر به آسمان رسيد و هيچ دود ديگر نرسد و اين پيمبر را نيز خدا به آسمان بالا برد و به روزگار وى هيچ كس ديگر بالا نرود . » و چون اين سخنان بگفتند شاه انديشهء كشتن مولود را در دل گرفت و گفت : « برويد و چون جاى او را يافتيد به من بگوييد كه من نيز چون شما به كار وى دلبسته‌ام . » آن گروه برفتند و هديه هايى را كه همراه داشتند به مريم دادند ، و چون خواستند سوى آن پادشاه باز گردند و جاى عيسى را با وى بگويند ، فرشته اى آنها را بديد و گفت : « سوى وى باز نگرديد و مكان مولود را به او مگوييد كه سر كشتن وى دارد . » و آنها از راه ديگر باز گشتند . و مريم مولود خويش را بر همان خر نهاد و يوسف نيز با او بود و به سرزمين مصر در آمدند و اين همان فلاتى بود كه خداوند عز و جل فرمود : « * ( وَآوَيْناهُما إِلى رَبْوَةٍ ذاتِ قَرارٍ وَمَعِينٍ 23 : 50 ) * [ 1 ] » يعنى : و بر فلاتى كه جايگاهى با آب جارى داشت جايشان داديم . » و مريم دوازده سال مولود خويش را از مردم نهان داشت و كس را از او خبر نداد و هيچكس را بر او امين ندانست و به وقت درو به خوشه چينى مىرفت و گهواره به يك شانه داشت و ظرفى كه خوشه در آن بايد ريخت به شانهء ديگر ، تا وقتى

--> [ 1 ] - مؤمنون : 50